مادر بزرگم می‌گفت: هر وقت يه آدم به دنيا مياد به همراهش يه ستاره متولد ميشه و هر وقت اون آدم ميميره ستارشم از تو آسمون پر ميکشه و ميره.
می‌گفت: وقتی ستاره‌ها رو می‌بينی که چشمک می‌زنن بدون هنوز آدما زندن قلبشون می‌زنه دلاشون زلاله فکراشون پاکه وجودشون باعث خير و برکته.
اون موقع‌ها به حرفاش به شکل قصه نگاه ميکردم ولی حالا...
حالا که به آسمون نگاه ميکنم ديگه ستاره‌ها چشمک نميزنن اونا فقط يکی يکی پر می‌کشن و ميرن.
انگاری دل آسمون مثل دل ما آدما روز به روز داره سياه تر ميشه.
حلا خوب ميفهمم که حرفای اون روز مادر بزرگ قصه نبود.
ولی حالا برای فهميدن ديگه دير شده.
حالا ديگه آدما از آدميت کلی فاصله گرفتن.
حالا ديگه دل آدما مثل اين آسمون بی‌ستاره سياه و تاريک شده.
ای کاش آسمونمون دوباره پر از ستاره بشه.
ای کاش جهان پهناورمون دوباره پر از آدمايی بشه که دلاشون مثل آب پاک و زلاله.
ای کاش دوباره آدم بشيم مثل اونايی که تا بودن آدميت رو زنده نگه داشتن.

/ 0 نظر / 3 بازدید