يکی از زشت ترين عادات روزمره‌ی ما آدما اينه که به اشکال مختلف باعث رنجش آدمای ديگه ميشيم حالا با نيش و کنايه و يا با خشم و دعوا و شايدم به اشکال ديگه...
البته گاهی سعی ميکنيم به شکلی رفدار زشتمون رو جبران کنيم ولی افسوس... بذارين با يه داستان ادامه بدم:
روزی روزگاری در سياره‌ی زيبای مريخ پدری پسری داشت تند خو و بد زبان پدر که به فکر اصلاح پسر بود چاری ای انديشيد تکه چوبی به پسر داد و از او خواست هر گاه کسی را به شکلی آزار ميدهد ميخی درون چوب بکوبد و تا زمانی که رفدار خود را جبران نکرده ميخ را از چوب بيرون نکشد سالها گذشت عاقبت روزی رسيد کی ديگر در روی تکه‌ی چوب ميخی نبود پسر خوشحال به نزد پدر رفت و با افتخار تکه چوب عاری از ميخ رو به پدر نشان داد و گفت: ديگه تمام شد. ولی پدر با افسوس سری تکان داد و گفت: با دقت نگاه کن آثار ميخ بر تنه‌ی چوب پاک نشدنی است.

بله دوستان من عزيزان من هر بار که به شکلی باعث رنجش انسانی ميشويم ردی درد ناک از خود در قلب او باقی می‌گذاريم.

  
نویسنده : moji ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۳